خاطره ای از بهار در «تل فیلم» اتفاق افتاد

7

اول های انقلاب بود و در بهاری خوش، همه جا و همه چیز شلوغ و در هم ، و در این اوضاع و احوال بود که مسعود جان کیمیایی از من و امیر نادری خواست که برای همکاری یک روز صبح ساعت حدود یازده در دفتر «تل فیلم» در خیابان فرشته با او دیدار کنیم. البته بگویم کیمیایی آن موقع مدیر شبکه دو تلویزیون شده بود.
من و نادری صبح همان روز با هم قرار گذاشتیم و قصد آن داشتیم پیاده راهی دفتر «تل فیلم» شویم ولی یک جای خیابان پهلوی سابق – که خسته شده بودیم- تصمیم گرفتیم تاکسی بگیریم در حالی که متوجه شدیم دو تایی آس و پاس و پول کرایه تاکسی را نداریم! تصادف محض روزگار، همین که معطل مانده بودیم چه کنیم نگاه نادری به کنار خیابان افتاد و ناگهان با صدای بلند داد زد: « نیگا، یک صد تومنی». انگار معجزه ای رخ داده باشد! نادری پرید و اسکناس را برداشت و تاکسی گرفتیم به مقصد خیابان فرشته، و وقتی به آن جا رسیدیم تقریباً نزدیک های یازده بود.
وارد دفتر شدیم . جایی بسیار دنج و شیک و موند بالا. می دانستیم که بوشهری – شوهر سابق اشرف پهلوی- آن جا را به راه انداخته و همیشه هم درباره اش شنیده بودیم اما هیچ وقت «تل فیلم» را ندیده بودیم. به یک آقای تر و تمیز با کت و شلوار و کراوات گفتیم که با آقای کیمیایی قرار داریم. او خیلی مؤدب و با احترام ما را برد به یک اتاق کوچک دلباز که پنجره ای رو به حیاط داشت و می شد دار و درخت و فضایی سبز و روشن را دید. آن آقا آرام گفت که آقای کیمیایی هنوز نیامده اند، و ما گفتیم منتظر می مانیم. دو تایی هاج و واج به در و دیوار اتاق نگاه انداختیم. دو تا تابلو بر دیوار بود. یکی تنه درختی بود که امضای سهراب سپهری را داشت و دیگری یک صحنه از فیلم «سفر سنگ» و درست رو به روی صندلی ها یک میز کوچک قشنگی دیده می شد که روی آن فقط یک گلدان با گل های رز به چشم می خورد. با نادری می گفتیم که کیمیایی جان همیشه دیر بر سر قرار می آید و غر می زدیم و در همین اثنا، پیشخدمتی با سینی بزرگ مرصعی وارد شد و زیر لب سلام کرد و بعد آن را مقابل ما گرفت. دو تا ساندویچ بود در دو بشقاب و ساندویچ ها روی نان های سه گوش با کالباس و گوجه فرنگی و خیارشور، و دو تا هم لیوان کوچک نوشابه. ما برداشتیم و تشکر کردیم و بعد دیدیم واقعاً عجب ساندویچ هایی! آن قدر تازه و خوشمزه که انگار همان لحظه درست شده بود. نادری سرضرب تمام کرد و بعد نق زد: «این که خلال دندون بود!». فهمیدیم که این رسم «تل فیلم» بوده که در این ساعت از روز از کارمندان و مهمانان پذیرایی شود. حالا هم که هنوز وضعیت جدی نشده کماکان این رسم ادامه پیدا کرده است!.
در همین زمان هم کیمیایی وارد شد. بسیار ملتهب و پریشان حال، و بعد از سلام علیکی رفت پشت میز و کیف سامسونیت خود را روی میز گذاشت. نفسی تازه کرد وگفت: «عجب اوضاعی شده. باورتان می شه آدم نمی تونه امنیت داشته باشه؟ سگ این جا را کشتن. نمی شه بی خیال بود و راحت. آدم باید حسابی مواظب خودش باشه». بعد کیف سامسونیت را پیش کشید و درش را به تندی باز کرد و ناگهان دیدیم که هفت تیری بیرون آورد رو به من و نادری. برق ما پرید، گفتیم: «ترو خدا نه». دو تایی دولا شدیم و به لرزه افتادیم. کیمیایی با لبخند گفت: «نه بابا، نترسین. الان باید این همراهم باشه. نمی شه بدون اون این طرف و اون طرف رفت». نادری زیرچشمی گفت: «آقا، بگیرش اون ور». کیمیایی اسلحه را در کیف گذاشت. ما هم چنان باترس و لرز سر بلند کردیم.
لحظه ای به سکوت گذشت. کیمیایی پس از مکث کوتاه گفت: «راستش می خوام شما ها با من کار کنین». روکرد به نادری: «امیر، تو سناریویی داری؟» و او که هنوز احساس ترس از اسلحه در چشمانش دیده می شد، با لکنت گفت : « آره، آره بابا. دارم». کیمیایی بلافاصله گفت: «خیلی خب، جورش کن و سناریو را بیار و کارتو شروع کن». نادری جابه جا شد و گفت: «یعنی فیلم رو این جا بسازم؟». کیمیایی جدی شد و گفت : « دٍ، آره دیگه. پس کجا؟». و منتظر جواب نماند. بعد رو کرد به من :«پرویز جان ، می خوام تو یک مجله سینمایی راه بندازی همین جا مثه …. (مکث کرد) مثه ستاره سینمای اونوقتا». با تعجب نگاهش کردم: «مطمئنی؟». گفت :«صد در صد». گفتم: «تو گفتی می خوای من دنباله سریال «میراث مقدس» را بسازم؟». کیمیایی انگار اصلاً حواسش جای دیگه ای باشه: «آره، ولی حالا مجله مهم تره».
در این موقع همان پیشخدمت وارد شد و عین ساندویچی را که برای ما آورده بود در سینی با لیوان نوشابه روی میز گذاشت. کیمیایی نگاهی به ما کرد و گفت: « خوردین شما ها؟». و ما گفتیم :«بله، عالی بود». نادری پچ پچ کرد: «حیف که کم بود!» کیمیایی به ساندویچ نگاه کرد و در حالی که تغییر روحیه داده بود، با تمسخر گفت: «طاغوت بازی هنوز به راهه!». خندیدیم و نادری نیمه خیز شد و با لحنی جدی گفت: «آقا، اگه قراره من فیلم بسازم دستور بده یه پیش قسط به من بدن». کیمیایی گفت: «حالا سناریو رو بیار و بعدش قراردادو می نویسیم». نادری از جا بلند شد و تند و تند ادامه داد:«نه آقا، نمی شه که. یه پیش قسط بهم بدین، بعد سناریو رو می آرم». خلاصه این بحث ادامه یافت و آن قدر نادری کش داد که کیمیایی از کیف خود دفترچه ای بیرون کشید و روی ورقه ای چیزی نوشت و داد به نادری : «ببر حسابداری».
جلسه ای شیرین و با حال بود. البته این وسط نادری ده هزار تومن پیش قسط بابت فیلمی گرفت که هرگز ساخته نشد، و مجله ای هم که من قرار بود درست کنم در حد همان حرف باقی ماند.